محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5978

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : ( 138 كلام خداست . » گفت : « دربارهء پروردگار خويش چه مىگويى ؟ آيا به روز رستاخيز او را خواهى ديد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان در حديث آمده ، از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم ، كه گفته : به روز رستاخيز خدايتان را مىبينيد ، چنان كه ماه را مىبينيد و در ديدار وى همانند نباشيد ، ما پيروان اين خبريم . » آنگاه گفت : « سفيان بن عيينه نيز حديثى به من گفت و به پيمبر انتساب داد كه دل پسر آدم ميان دو انگشت از انگشتان خداست كه آن را وارون مىكند . و نيز پيمبر صلى الله عليه و سلم به دعا مىگفت : « اى وارون كنندهء دلها ، دل مرا بر دين خويش استوار بدار . » اسحاق بن ابراهيم به دو گفت : « واى تو بنگر چه مىگويى ؟ » گفت : « تو چنين دستورى دادى . » اسحاق از سخن وى بيم كرد و گفت : « من ترا چنين دستور دادم ؟ » گفت : « آرى ، دستورم دادى كه نيكخواه وى باشم ، اندرز من با وى اين است كه با حديث پيمبر خداى ، صلى الله عليه و سلم ، مخالفت نكند . » واثق به كسانى كه در اطراف وى بودند گفت : « در بارهء او چه مىگوييد ؟ » سخن بسيار كردند ، عبد الرحمن بن اسحاق كه قاضى سمت غربى بوده بود و معزول شده بود و احمد بن نصر با وى دوستى داشته بود آنجا حضور داشت . گفت : « اى امير مؤمنان خونش حلال است » ابو عبد الله ارمنى يار ابن ابى داود گفت : « اى امير مؤمنان خون وى را به من بنوشان . » واثق گفت : « كشتن در پيش است همانطور كه مىخواهى . » ابن ابى داود گفت : « اى امير مؤمنان كافرى است كه از او توبه بايد خواست ،